امروز دل درد شدیدی به سراغم آمده ول کن هم نیست جند روزی است بزور از رختخواب جدا میشوم و هرچه شبها سعی میکنم زود به خواب بروم بازهم صبح از ده زودتر بیدار نمیشوم و اگرم بیدار شوم گیج و منگمپریشب دوباره قضیه از دست دادن عزیز زندگیم اونقدر مرا بهم ریخت که ساعتها گریه کردم و بعد هم بالا آوردم تا صبحش بیدار بودم و بعدش رفتم فنی و حرفه ای امتحان تمدید گواهینامه ی قلاببافی دادم و نتیجه یکماه دیگر مشخص میشودامروز مادرم زنگ زد و گفت که خیلی وقت است با تنها نوه اش حرف نزده و برادرم گوشی را به بچه اش نمیدهد که مادرم با او حرف بزند و خلاصه مکالمه با مادرم تمام شدیکساعت بعد مادرم زنگ زد و گفت که زانویش بشدت درد دارد و نمیتواند راه برود و بخاطر حرص و جوشی است که دیروز خورده و طبق معمول با پدرم جنگ و دعوا داشته اند...نه اینکه مادرم دختر 14 ساله ای است که منتظر است بقیه روزگار را برایش بهشت کنند و بقیه هم قربانشان بروم قسطی زنده هستند خودشانچند روز پیش دیگران گفتند چاره این بیماری های درد استخوان ارامبخش است و اگر حل نشد حتی تجویز مخد. رآرامبخش را که هربار گرفتیم مادرم ریخت در زباله و نخورد
+
نوشته شده در جمعه ۱۴۰۱/۰۵/۲۸ساعت ۶:۱۱ ب.ظ  توسط فَ فَ
|
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریعتی
تاريخ: شنبه
26 شهريور
1401 ساعت: 6:46